حكيم زجاجى
212
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
قوىراى و در علم و فتوا تمام * جوانمرد عبد الملك بد به نام پدر خواند او را بر خويشتن * بپرسيد او را در [ آن ] انجمن 165 ز دعوى آن مردم مستمند * چنين گفت پورش به بانگ بلند كه اى باب داننده درياب كار * مخور بر تن و جان خود زينهار بده سيم اين قوم پس بر فراز * وگر ندهى آن وجه امروز باز چو از رفتگان باشى اى جان تو نيز * مبادا بر تو از آن يك پشيز عمر آن سرافراز بادينوداد * هم اندر زمان وجه يكيك بداد 170 فلك آفرين خواند بر جان مرد * به گيتى مكن جز چنين كار كرد خوارج در اين سال آمد برون * ز شهر مداين چو درياى خون يكى بدنشان بود بسطام نام * در آن بوم و برزن بگسترد دام به شوذب در آن شهر مشهور بود * حديثش به از درّ منشور بود به سال صد اندر برآورد سر * همىكرد دعوت بر آن بومودر 175 بسى خلق را مرد گمراه كرد * به افسون برآورد از ماه گرد روان گشت عبد الحميد از عراق * بدان تا ببندد طريق فراق ز بسطام سوى عمر نامه كرد * ز خون جگر افسر خامه كرد ز بسطام آن داستان بازگفت * كه دعوت كند بدنشان در نهفت عمر زود بنوشت نامه جواب * مكن گفت در جنگ جستن [ شتاب ] 180 چو بشنيد فرزانه فرمان مير * تهاون همىكرد در داروگير فزون مىشد آن لشكر تيرهراى * دگربار مهتر به كشور خداى فرستاد كاين قوم انبوه گشت * گرفتند آن [ نا ] كسان كوه و دشت عمر در زمان پيش بسطام شير * فرستاد مردى بزرگ و دلير كه از مذهب خود مرا ياد كن * به دانش سراى دل آباد كن 185 دو تن را ز ياران بر من فرست * كه باشند پردانش و تندرست دو تن را فرستاد بسطام زود * كه بودند دانا و كارآزمود بسى خوانده اجزا از اصلى كهين * بدانسته در ملت از اصل دين سخنگوى و دانا و باريكبين * برفتند نزد امير گزين